تبليغاتX
برگ هایی از نوشته های شخصی Silverman

برگ هایی از نوشته های شخصی Silverman

ما هم مستقل شدیم! هم اکنون silverman.ir

سلام به همهی دوستانم

در آستانه ی تولد خودم و وبلاگم هستیم...

به لطف امام زمان (ع) ما هم ورد پرسی شدیم!

از این به بعد می تونید با آدرس Silverman.ir به وبلاگ من سر بزنید...

اینجا دیگه به روز نمیشه! و من موفق شدم از چنگال بلاکفا خارج بشم!

پس در silverman.ir می بینمتون

راستی دوستانی که اشنراک ایمیل دارن نگران نباشن، چون هنوز هم از طریق ایمیل مطالب وبلاگ براشون ایمیل میشه

فقط دوستانی که خودشون میان یکم نگران باشن!

مرسی و میبینمتون!

+ نوشته شده در  2011/4/15ساعت 9:4  توسط Silverman | مرد نقره ای  | 

نوروز مبارک؟

سه...

      دو...

          یک...

             آعاز سال  1390 شمسی...

- و من تنها، بر سر یک سفره ی بی آب و علف و هفت سین اضافه بر آن که گویی سعی شده بود آن سفره ی بی آب و علف را صفایی بخشد...

ویک آیینه.... و یک قرآن...

آیینه ای که با تلولو اشک هایم، چشم هایم را می آزرد و قرآنی که درست بر خلاف آیینه مرا نوازش می داد...

او قول داده بود... او نباید بد قولی  بکند.... او به من قول داده بود... همان شب که با دوستم به حضورش رسیده بودیم... همین چند روز پیش که در پیشش بودیم ... و همین دیشب... بعد از نماز.... او قول داده بود...

او به من قول داده بود که مرا نتها نگذارد....

او قول داده بود که در همه جا با من باشد...

-البته او هیچگاه بد قولی نمی کند....

مگر یک پدر به فرزندش بد قولی می کند؟

-خیر، مسلما خیر....

-او اینک در کنار توست...

در قلب تو...

همیشه بوده است...

فقط باید احساسش کنی...

- آری ! او از قبل نیز با من بود!


پ.ن1: قسمتی از نوشته ی "دفترچه ی سبز" که مال سال 87 بود! یکم تغییرش دادم!

پ.ن2: فرض کنید موقع استخاره برای من داستان ایستادن مردم جلوی حضرت نوح و مسخره کردن ایشان اومد.... فرض کنید... آخه برای چی باید همچین داستانی رو ببینم که اولش می گه خدا کلی بهمون نعمت داده بعد نوع(ع) را به سوی ما می فرسته و بعد ما نافرمانیش رو می کنیم و عذاب الهی مارو فرا می گیره... سوره ی مومنون.... هــــی... اینم از موعود دوستیمون.... کلا باید ما رو ببوسن بزارن رو طاقچه! به درد هیچی نمی خوریم...

+ نوشته شده در  2011/3/21ساعت 4:36  توسط Silverman | مرد نقره ای  | 

سلام

بله...

نوروز نیز امسال فرا رسید...

سرد تر و ناراحت کنتده تر و نا امید کننده تر از همیشه...

نوروزتان مبارک...

+ نوشته شده در  2011/3/21ساعت 4:27  توسط Silverman | مرد نقره ای  | 

سلام

کمتر از چند ساعت دیگه نوروزه..

ومن اصلا آماده نیستم...

نکنه امسال هم نوروز تنها بمونم؟

نکنه یادش بره پیشم بیاد.؟ اون که یادش نمیره...

نکنه اینقدر بد باشم که دیگه دوست نداشته باشه ببینتم...

یعنی امسال نوروز کجاست؟

هــــی....

نمی دونم سال بعد چطوری خواهد بود...

راستش می ترسم... از سیاهی ای که پیش رومه می ترسم...

سال آینده یک سال سرنوشت ساز و اساسی برای منه.. ورود به دوران جوانی...

اصلا سال بعد پیش کِش!

سالی که توش بودیم رو چطوری گذروندم؟

هه هه!

مثه یه احمق....

یکسال گذشت و همه ی فرصت هام گذشت و به هیچ جا نرسیدم...

هرچی خدا بهم لطف کرد و نشونه داد من نفهمیدم...

و الانم که روی صندلیم جلوی مانیتور نشستم و دارم تایپ می کنم...

می دونم سال بعد هم روی یک جایی توی همین کره خاکی می شینم و افسوس سالی که گذشت رو می خورم...

تمام تلاشمو می کنم که فرصت هامو از دست ندم و از زدندگیم راضی باشم..

ولی چی کار کنم نمیشه...

اه...

همه چیز مسخره است...

لعنت به این زندگی...


پ.ن1: سر سفره ی نوروز مارو یادتون نره...

پ.ن2 : سلام و درود های خداوند بر یکتا منجی عالم بشریت...

+ نوشته شده در  2011/3/20ساعت 23:46  توسط Silverman | مرد نقره ای  | 

پرده نویسی!

سلام

امشب واقعا خوش حالم

بعد از یک هفته پسر طلایی رو دیدم... آخه رفته بود کربلا...

می گن رسمه هرکی از کربلا بر میگرده دوستان و آشنایان واسش یه دیوارنوشت (همون پرده خودمون!) میارن!

ما که پول نداشتم! گفتیم چیکار کنیم؟ این شد که خودمون آستین بالا زدیم و دست به کار شدیم!

اومدیم پرده نوشتیم و زدیم به دیوار وبلاگ!

پ.ن1: امشب خیلی حال داد! کلی با هم دور زدیم و خندیدیم! تازه من کلی هم سوتی دادم! به قول یکی از دوستام : روبات ویروسی!

پ.ن2: نوروز هیچیش خوب نیاشه، خرید عیدش خوبه!



+ نوشته شده در  2011/3/19ساعت 23:45  توسط Silverman | مرد نقره ای  | 

دانلود آهنگ : مرو ای دوست - محمد اصفهانی

سلام

مدت ها بود به دنبال این موسیقی بودم و سرانجام پیداش کردم!

آهنگ : مرو  ای دوست

خواننده: دکتر محمد اصفهانی

می تونید در انتهای متنم دانلودش کنید...

من این آهنگ رو در پس زمینه ی یک مستند که برای زیارت امام رضا بود شنیده بودم و بعد از اون هر جا رو که گشتم پیداش نکردم که دیروز اتفاقی اونو روی گوشی خواهرم دیدم...

آهنگ فوق العاده است.. موسیقی مغناطیسی (البته از نظر من مغناطیسی) که روش گذاشته شده باعث میشه با سر توی مفهوم شعرش فرو برید... متن شعرش هم که حرف نداره...  اولین آهنگی هست که می بینم با اینکه مدت شعرش  بالا رفته از کیفیت آهنگ و شعرش کم نشده...

راستش اینو بعد از نوشتن پست قبلیم گوش کردم و خیلی بهم چسبید...

امیدوارم شما هم لذت ببرید...

حتما کیفیت بالاش رو دانلود کنید... ولی با اینحال با دوتا حجم آپلود کردم...

آهنگ : مرو  ای دوست

خواننده: دکتر محمد اصفهانی

دانلود نسخه ی با کیفیت از سرور شخصی مید نقره ای (حجم 7 مگ)

دانلود نسخه ی متوسط از سرور شخصی مرد نقره ای ( حجم 1.5 مگ)


پ.ن: چه کنم با دل تنها .... چه کنم با غم دل..... چه کنم با این درد...... دل من ای دل من


+ نوشته شده در  2011/3/19ساعت 13:27  توسط Silverman | مرد نقره ای  | 

نوروز می آید و من...

سلام

امروز خفن دلم گرفته...

نوروز نزدیکه و این چیزیه که خیلی ناراحتم می کنه..

از نوروز متنفرم...

چون بهم یاد آوری می کنه که یک سال دیگه هم گذشت و من هنوز همون آدم احمق یا همون تفکرات بچه گانم...

چون بهم می گه که من هنوز به هیچ کدوم تاز قول هایی که سال پیش به خودم دادم وفا نکردم...

چون بهم میگه که زمان همینطوری داره می گذه و فرصت های من همینطوری داره از دست می ره و من غدرت نغییر هیچ چیزی رو ندازم...

چون بهم می گه که من چقدر بی معرفتم...

چون بهم می گه که یک سال دیگه هم به سال های غیبت اضافه شد و هنوز آقا نیومده...

خسته ام.. خیلی خسته ام...

از این آینده ی تنگ و تاریکی که در پیش دارم خسته ام...

و می ترسم.. چون می دونم در صحرای حقیقت آینده، هیچ چیز قابل رویت نیست و رستگاری و جهنمی شدن من فقط به یک تار مو بنده...

می دونم...

امسال هم مثه هر سال؛

می شینم و ثانیه شمار تبویزیون رو نگاه می کنم و اشک می ریزم....

و همه بهم نگاه می کنن و می خندن و می گن : سال تخویله ؛ چرا تو شاد نیستی؟

هیچ کس خبر نداره توی دل من چی میگذره....

اشک می ریزم برای تنهاییم..

اشک می ریزم برای بی کسیم...

و اشک می ریزم برای  بی معرفتیم....

اگه فقط یکم.. اگه فقط یکم دیگه بهتر بودم آقا می اومد....

و من به خاطر یک گناه، تمام دنیا و آخرت و ظهور مولا رو دگرگون کردم...

آه...

و باز هم اشک می ریزم...

و برای اینکه اشک هایم را دیگران نبینند، صورتم را در بین دست هایم مخفی می کنم...

نکند در سال بعد به من بفهمانند همه ی این اشک ها الکی بوده است... نکند به من تلقین کنند "مهدی ای وجود ندارد و اینها همه افسانه های گذشتگان است"...

اشک می ریزم و کسی نمی داند چقدر نیاز دارم که کسی مرا در آغوش بکشد و بگوید: گریه نکن فرزندم... همه چیز تمام شد.. دیدی که الکی نگران بودی؟ دیدی که بالاخره آمدم تا نوروز را با تو باشم...

می دانم که اشک می ریزم

و چشمانم نظاره گر باران بهاری هنگام نوروز خواهد بود...

موعو دعای هنگام سال نوست... و من مانند هر ساله دعایم فرج خواهد بود... اما نکند مانند سال پیش موعود نیاید؟

 3...2...1 ؛ و نوروز می آید و همه هلهله می کشند و شادی می کنند...

و هیچ کس نمی دان که من برای چه اشک میریزم....

و  دیگر برای هیچکسی مهم نیست که "موعود" کجاست و با چه کسی سال نو را جشن می گیرد...

و هیچ کس نمی داند من اشک می ریزم تاموعود فکر نکند او را در هنگام سال نو از یاد برده ام....

سال نو می آید و من خواسته و نا خواسته درون آن هستم...

می دانم که ابرگونه خواهم بارید...

ولی کاش "موعود" همانند من نبارد و برخلاف من شادمان باشد و بخندد...

سلام و دورد های خدا بر او و خاندان پاکش ، و سلام بر او که میهمان ناشناس هر سرزمینی است....


پ.ن: خوشا به حال پسر زلایی... سامرا چندروز مونده به نوروز حال و هوایی داره... یعنی آقا امسال رو در خونشون جشن می گیرن؟ ... کدوم خونه؟ ....از سمارا که چیزی نمونده...

+ نوشته شده در  2011/3/17ساعت 21:21  توسط Silverman | مرد نقره ای  | 

همه جیز یک نشانه هست!

سلام

امیدوارم که خوب باشید

امروز می خواهم مهم ترین بخثی رو که تا به حال مطرح نکرده ام رو مطرح کنم...

شاید یکمی طولانی شد..

ولی خواهش می کنم خوب بخونیدش....


خیلی وقت ها با خودمون فکر می کنیم که صحبت خدا با ما فقط به قرآن خواندن ختم میشود...

در صورتی که از نظر من این تفکر اشتباه است... چرا که اگر قرآن خواندن( بهتر بگویم؛ فقط قرآن خواندن) یا به نوعی کتب آسمانی برای صحبت کردن با خدا کافی بود، خداوند مبلغانی برای آن نمی فرستاد...

در خقیقت خداوند با تمام چیز هایی که در اطراف ماست با ما سخن می گوید...


"به راستى در آسمانها و زمين براى مؤمنان نشانه ‏هايى است" الجاثية /3


"
خداوند آسمانها و زمين و آنچه را كه ميان آن دو است جز به حق و تا هنگامى معين نيافريده است و [با اين همه] بسيارى از مردم لقاى پروردگارشان را سخت منكرند"  الروم /8

"قطعا در اين [امور] براى مردمى كه تفكر مى‏كنند نشانه ‏هايى وجود دارد." الرعد /3

با یک حساب سرانگشتی در قرآن (خدا پدر این پارس قرآن رو بیامرزه!) حدود 55 بار کلمه ی "بینات" که به معنی نشانه ها هست تکرار شده...
آیا این تعداد فقط به این خاطر هست که فقط گفته شود در آسمان زمین تعقل کند؟
قطعا خیر.... نشانه ها با آسمان و زمین ختم نمی شوند... و همینطور تفکر بر اینها فقط خاص ایمان آوردن به خدا نخواهد بود.
زیرا اگر غیر از این بود  در این آیات:
" و[لى] كسانى كه كفر ورزيدند و نشانه‏هاى ما را دروغ انگاشتند آنانند كه اهل آتشند و در آن ماندگار خواهند بود" بقره /39

"و هيچ نشانه‏اى از نشانه‏هاى پروردگارشان به سويشان نمى‏آمد مگر آنكه از آن روى بر مى‏تافتند . آنان حق را هنگامى كه به سويشان آمد تكذيب كردند پس به زودى [حقيقت] خبرهاى آنچه را كه به ريشخند مى‏گرفتند به آنان خواهد رسيد" انعام 4/ و 5

مشرکان به آیان خدا به عذاب گرفتار نمی شدند. و  عذاب الهی چیزی هم دنیایی و هم اخروی و به قول خودمون شوخی بردار نیست!

پس یکی از راه های شنیدن حرف های خدا نشانه هاست...
اما این نشانه ها چیستند؟
لطفا دوباره به آیات بالا و این صفحه یک نگاهی بیاندازید. به نص صریح قرآن آیات خدا در بین اسمان ها و زیمن پراکنده شده است. پس هرچیزی می تواند یک نشانه باشد. مثلا شاید تبلیغاتی که در بالای همین وبلاگ باز شده یک نشانه باشد!
شاید صداهایی که الان می شنوید یک نشانه باشد... شاید غلط های املایی متن من یک نشانه باشد!
اصلا چرا دور برویم...
به میز رو به رویتان نگاه کنید... تمام اجسام روی آن برای شما (و انجصاراَ شما) یک نشانه هست...
مطمئن باشد این نشانه ها فقط  برای شما آفریده شده اند و دیگران از درک کامل آن نشانه ها عاجز اند.
از دید یک بازی ساز ماجرا را نگاه کنید... شما همه چیز را طراحی می کنید برای اینکه دیده شود، عبرت گرفته شود و برای مراحل آتی بازی استفاده شوند.. آنگاه چطور انتظار دارید که هیچ نشانه ای در بزرگترین بازی جهان یعنی زندگی نبینید!
 
ولی سوالی دیگر:
این نشانه ها را از کجای می توان یافت؟ از کجا بفهمیم چه چیز هایی برای ما نشانه هستند؟
خداوند قادر و حکیم و داناست... پس اگر بگوییم شما هیچ چیزی را الکی و سرسری نمش نوید، نمیبینید و نمی فهمید بی راه نیست. مگر آنهایی که خودمان انتخاب می کنیم...
با این اوصاف تمام چیز هایی که شما احساس می کنید و ... برای شما نشانه هستند و الکی نیستند... تک تک اجزاء ...درشت ، ریز، ناخوآگاه، خوآگاه و ...
مثلا تابلویی که هنگامی که سوار بر تاکسی هستید به چشمتان می خورد...
آدرسی که یک نفر رهگذر از شما می پرسد...
دعوای دونفر از دوستانتان با یکدیگر...
نوشته های عجق وجق دوستانتان بر روی تخته...
صدای موتور ماشین هایی که از اطرافتان عبور می کنند...
صدای بازی بچه های همسایه ....
و .......
 و اینجاست که وقتی می گوییم الله اکبر؛ می فهمیم بزرگتر بودن یعنی چه!

فرض کنیم این نشانه ها را فهمیدیم... چگونه آنها را به کار بگیریم؟
درو اقع این مسئولیت شماست و قرار نیست کسی این را به شما بگوید...
بگذارید مثالی بزنم تا ذهنتان روشنتر شود...
شما در بزرگراهی یک طرفه مشغول حرکت هستید... تا به حال وارد آن نشده بودید.. باسرعت خیلی زیادی می روید که به مقصد برسید... به تابلو های راهنمایی می رسید که اطراف جاده نصب شده اند.. ولی شما بدون هیچ توجهی می گذرید... کمی بالاتر جاده ی شما به دو قسمت تقسیم میشود. شما کدام مسیر را انتخاب می کنید؟
نمی دانید! چرا؟ چون تابلوی راهنمای را مشاهده نردید... شما مقصدتان را می دانید ولی راه چگونه رسیدن به آن را نه... و اینجاست که تابلو ها به کمک شما می آیند...
دوست عزیز قانون کلی ای برای به کار بستن نشانه ها وجود ندارد زیرا مقصد های هرکس در این راه و جاده متفاوت است... و شمایی که این مطلب را می خوانید در واقع جزو آن کسانی هستید که به تابلو ها اهمیت داده اید و گم نخواهید شد...

اهـــــه! کی حوصله ی این کار ها رو داره؟! ولمون کن بابا!به عقیده ی من نشانه ها مهم ترین عوامل ارتباط با خدا هستند... و درواقع مهم ترین سلاح
و عدم استفاده از سلاح در یک جنگ خطیر وقوع مرگ را حتمی میکند... این را بدانید که زندگی بی رحم ترین جنگ دنیاست... علاوه بر آن... اینها همه نعمتی از سروی خدا هستند.. و در صورت عدم استفاده از آنها و رفتن به راه نادرست شما مورد پرسش از سوی خدا قرار خواهید گرفت و اگر هم جوابی قانع کننده نداشته باشید... همانند گذشتگان مورد خشم خدا...

دوست عزیز من... با خدا حرف بزن و از او انتظار پاشخ داشته باش... ولی به پاسخ خدا دقت کن که ممکن است درک آن زیاد ساده نباشد...
امیدوارم که از این متن لذت برده باشید و از امروز نشانه ها رو در کارهایتان پیدا کنید...

پ.ن1: صحبت کردن با ولی خدا هم دست کمی از خدا نداره!
پ.ن2: هرکول پوآرو، شرلوک هلمز، کاراگاه علوی و .... که از معروفترین شخصیت های دنیا هستند از این روش استفاده می کنند.. میگین نه؟ یکبار رفتارهاشونو کامل زیر نظر بگیرید
پ.ن3: با استفاده از این روش می تونید چیزهایی رو بشنوید که هیچ کس نمی شنود، چیزهایی رو ببینید که هیچ کس نمیبیند، و اشاراتی رو بهمید که هیچکس نمی فهمد... یکی از رمز های پیروزی در زندگی همین است..
پ.ن4: این برای شما یک نشانه بود!





+ نوشته شده در  2011/2/14ساعت 14:17  توسط Silverman | مرد نقره ای  | 

یقین کنیم...

سلام

دیروز طبق رسم همیشگی امام جماعت وسط نماز ایستاد تا سخنرانی کوتاهی بکنه....

حکایت کوتاهی رو تعریف کرد:

         " در زمان پیامبر، پیرمردی بود که به خاطر برخی از کارهاش یک دعای اجابت شده از پیامبر هدیه گرفت. (دعای اجابت شده به معنای دعایی است که هرچیزی باشد مستجاب می شود. چه دنیایی و چه عیر دنیایی) .. این پیر مرد یک روز را از پیامبر فرصت گرفت تا روی این موضوع خوب فکر کند... در همین روز به مشورت با امیرالمونین نیز پرداخت... صبح روز بعد به نزد پیامبر بازگشت و گفت : من دعای خود را انتخاب کردم... می خواهم در بهشت منزلی در کنار و همسایگی منزل شما داشته باشم.... پیامبر هم از دعای این پیر مرد خوش حال شدند و برای استجابت آن دعا کردند... ولی پیامبر دو شرط تعیین کردند : 1- سجده هایت را طولانی گردان... 2- بعد از مرگ من پیرو علی بن ابیطالب باش...."

من این داستان رو نقل به مضمون کردم... متنش کامل یادم نبود....

ولی می خواستم این سوال رو که در این دو روز داره مُخم رو می خوره باهاون در میون بذارم!

اگر به شما یک دعای مستجاب بدن، چی دعا می کنید؟

لطفا جواب این سوال رو با تفکر کامل بدید... نه با پیش ذهنیت هایی که دارید...

جواب دادن به این سوال نیاز به اعتقاد خیلی قوی نسبت به دعا تون دار.... چقدر به این دعا تون یقین و اعتقاد کامل دارید؟

در این دو روز میلیون ها پاسخ از ذهنم گذشت... ولی واقعا از ته قلب به هیچ کدومشون یقین نداشتم...

برای خودم خیلی جای تعجب داشت که قلبم هیچکدوم از این آرزو های دنیوی و اخروی رو قبول نکرده!

چرا یقین از قلبم گرفته شده؟

نمی دونم! 

 واقعا نمی دونم!

این همه رو نوشتم که بگم....

تا به چیزی یقین نداشته باشید هیچ چیزی در زندگیتون جلو نمیره

اینو از یک روباته ویوسی به یادگار داشته باشید..

+ نوشته شده در  2011/2/10ساعت 22:50  توسط Silverman | مرد نقره ای  | 

چرا ما اینقدر تنهاییم؟ (نشانه ی دوم)

سلام

امیدوارم که همگی خوب باشید...

روی دیوار اتاق خونمون یک عکس آویزون داریم به اسم "تصویر فرا ژرف هابل"....

فوق العاده ترین تصویری که می تونید در زندگیتون مشاهده کنید...

امروز صبح بعد از بیدار شدن از خواب و دیدن این تصویر خیلی دلم گرفت...

با خودم گفتم: اهههه! من چقدر کوچیکم!

در واقع من هیچی نیستم!

حتی یک نقطه هم در برابر این همه کهکشان حساب نمیشم!

اه... حالا می فهمم چرا اینقدر احساس تنهایی می کنم....

تازه تو این تصویر زمین دیده نمیشه...(یعنی اصلا توی زاویه ی عکس برداری نیست!)... میلیارد ها نفر آدم مثل من...

من قراره توی اینها چیکار بکنم؟!

اصلا چیکار می تونم بکنم؟!

و....

همه ی این سوال ها و احساس ها دست به دست هم داد که بیام اینجا بشینم یک مطلب واسه وبلاگم بنویسم... ولی موقع نوشتن این مطلب کاملا متونجه شدم که من اشتباه می کنم...

خواهش می کنم به ادامه ی مزلب برید چون یکم عکس زیاد به کار بردم... ولی این مطلب رو به هیچ وجه از دست ندین!

ممنون

            >> به  ادامه ی مطلب بروید!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2011/2/8ساعت 15:8  توسط Silverman | مرد نقره ای  | 

آیینه ی وجودمان راپاک کنیم... (نشانه ی اول)

سلام

امروز و دیروز اصلا حالم خوب نبود...

همه چیزم متضاد شده بود!... توی یک لحظه هم عاشق یک چیزی بودم و هم از اون متنفر می شدم....

احساس خیلی غریب و در عین حال خیلی جالبیه!

معمولا عادت دارم هروقت اینطوری میشم می رم پیاده روی و تا می تونم قدم می زنم و نفس می کشم... ولی خوب این چند روز این روش هم عملی نشد....

بگذریم....

توی یکی از همین وقت ها رفتم توی دستشویی تا صورتم رو بشورم....

اعصابم خیلی خورد بود...

وارد شدم و در رو محکم بستم...

شیر آب سرد رو باز کردم و همین که خواستم آب رو بزنم به صورتم چشمم افتاد به آیینه و خودم رو توش دیدم...

نا خود آگاه نگاهم رفت سمت چشمام... من به چشم ها خیلی عقیده دارم ... چشم ها خیلی از ذات و وجود انسان رو بازتاب می کنن

چشم هام مثل هیچ وقت نبود... مثل هیچ وقت... تا حالا خودم رو اینطوری ندیده بودم.... 

آیینه دقیقا رو به روم بود و من شروع کردم به نفس کشیدن... محکم و پی در پی ... و با هر نفسم مقداری بخار روب آیینه مینشست....

به چشم هام نگاه کردم و به خاطراتم فرو رفتم...

این چشم ها همون چشم ها بود...

توی گوشم صدا هایی می پیچید که سال ها پیش شنیده بودمشون....

دوران دبستان....( از اون دوران متنفر بودم!)

و خاطراتم یکی یکی از جلوی چشمام می گذشتن... چه خوب و چه بد...

یک صدایی توی گوشم می گفت : تو انتخاب شدی... تو انتخاب شدی....

و خاطرات در پشت سر هم می گذشتن.... اولین روز دوران راهنماییم... اولین جشن نیمه ی شعبان زندگیم....

اولین خواسته ی محکم زندگیم.... اولین توکل و درخواست منصفانه.... اولین باری که واقعا خواستم تا حرم برم ....

اولین باری که.....

همش از جلوی چشمانم میگذشت و توی گوشم زمزمه می شد: تو انتخاب شدی....

بک لحظه با خودم گفتم: آره من انتخاب شدم! چون توی کار خودم بهترینم! من خواستم بعد انتخاب شدم! چون خواستم... من مثل هیچکس نیستم... من مرد نقره ای هستم... من یک روباتم بدون هیچ احسای... من مرد نقره ای هستم.....

و ناگهان همه چیز تمام شد... به خودم آمدم...

در همان دستشویی بودم و هنوز محکم نفس می کشیدم و شیر دستشویی باز بود....

تعجب کردم که چرا این صدا یکهو آمد و این خاطرات یکهو تکرار شد....

و از آن مهم تر؛ چرا به سرعت تمام شد.....

و همون لحظه بود که همه چیز رو فهمیدم....

آیینه ای که چند لحظه ی پیش مانند اسمان شفاف بود، حالا به قدری کدر بود که هیچ چیز روی آن دیده نمی شد...

آیینه به خاطر نفس های پی در پی گرمم بخار گرفته بود و  هیچ چیز توی آن معلوم نبود....

بله، جواب سوال من و نشانه ای که من باید آن را درک می کردم همین آیینه بود...

تا وقتی به خود فکر کردم و غرور من رو گرفت نفهمیدم که نفس های داخل آیینه باعث میشن که من عیب های خودمو نبینم....

بله دوستانم....

غرور مثل بخار های روی همون آیینه است... آیینه سالم است و به بهترین نحو بازتاب می کند ولی بخار روی اون نمی ذاره چیزی برگرده...

تا وقتی این بخار روی این شیشه باشه شما هیچ ارزشی ندارید و نمی فهمید چه نقص هایی دارید....

دیگه وقتشه بخار هامونو پاک کنیم...


پ.ن: باور کنید تمام چیزهایی که تعریف کردم عین واقعیت بود! می دونم که خیلی هاتون باور نمی کنید!... ولی به جان خودم همش راست بود!

پ.ن2: من به نشانه ها اعتقاد عجیبی دارم... یک موقع روش مفصل صحبت می کنم...

پ.ن3: این ماجرا فقط یکی از نشانه ها بود... داستان به این بزرگی حتما باید ابعاد مختلف بیشتری داشته باشه... دارم روشون فکر میکنم هنوز...

پ.ن4: اگه شما این متن رو خوندید برای شما یک نشانه بود!... دقت کنید و ببینید کجای این متن در آینده با گذشته به دردتون می خوره!

+ نوشته شده در  2011/2/5ساعت 22:3  توسط Silverman | مرد نقره ای  | 

آیا صبح نزدیک نیست؟

به خداوند قسم که ظهور از طلوع یک آفتاب نیز به ما نزدیک تر است...

اگر ببینیم و اگر بخواهیم...

هر روز به امبد آمدنت چشم از خواب باز می کنم...

و هر شب به امید آمدنت چشم بر هم می گذارم....

هر عید به امید آمدنت خانه را مزین می کنم....

هر عزا به امید آمدنت تا صبح می گریم...

هر نماز، تو را یاد میکنم...

و هر سپیده تو را صدا میزنم....

پس کجایی آخر آقا جان...

خسته نشدی از این همه غربت و غیبت...

فکر می کنم و این ها را به تو می گویم و غمت را افزون می کنم...

غافل ار اینکه مشکل خود من هستم...

خیال کردم به یک تزیین و یا حسین گفتن؛ دیگر کار تمام است!

نفهمیدم که دیدن صبح و طلوع آفتابش، نیازمند بیداری و انتظار کشیدن است...


پ.ن: می تونید عکسی رو که بعنوان تیتر گذاشتم رو از اینجا دانلود کنید... به امید اینکه طلوع را هیچگاه از یاد نبریم...


+ نوشته شده در  2011/2/3ساعت 16:17  توسط Silverman | مرد نقره ای  | 

داره بارون میاد!

سلام

داره بارون میاد!

صداشو می شنوید!

داره بارون میاد....

بــــارون...

چق چق چق....

عاشق صدای بارونم....

بارون....

میاد...

با تمام زیباییش

عاشقانه

تمام نا پاکی و تباهی رو از زمین پاک می کنه

من میرم زیر بارون...

تا چشم هایم را پاک کنم...

تا جور دیگر ببینم....

من میروم زیر باران

تا شاید خدا مرا به پاکی این باران ببخشاید...

من می روم زیر باران

تا باران مرا با تمام عشقش در آغوش بکشد

من می روم زیر باران

تا......

تا شاید باران را باور کنم....


پ.ن: می گن موقع بارون تمام دعاهاتون مستجاب میشه...

پس زود باشید! شروع کنید: اللهم کن لولیک الحجة بن الحسن....


+ نوشته شده در  2011/2/3ساعت 15:56  توسط Silverman | مرد نقره ای  | 

داستان پرونده

- نام؟

- بهش می گن نقره ای .... مرد نقره ای

- عجب! تاریخ تولد؟

- اینجا نوشته سری ... دقیقا یعنی چی؟!

- ولش کن! اینا به ما چه... ما فقط وظیفمون پاک نویس کردن ایناست

- باشه! ادامه بدیم؟

- آره... حب راستی امروز چندم بود؟

- دهم بهمن هزار و سیصد و هشتاد و نه ... احمق! هزار با "ح" نوشته میشه نه "هـ" !

- حالا سوتی دادم تحویل نگیر! داشتی می گفتی... امروز چی کارا کرده؟

- دوتا دروغ داشته.... سه تا غیبت.... نماز ظهرشم دیر خونده .... پنج تا فحش.... یه صدقه ....  و .... بابا این دیگه کیه... بالاخره مشخص کنه خوبه یا بده.... صدقه دادن و دروغ گویی؟

- هی هی هی.... این آدما حسابشون با خودشون هم مشخص نیست.... چه برسه به این روباته!

- می گم... بیا این پرونده رو گم و گور کنیم.... تو که بهتر می دونی.... اگه ارباب این پرونده رو ببینه حسابی دپرس میشه.... بیا اصلا بگیم امروز پروندش دیر رسید...

- یعنی ما هم دروغ بگیم؟ این که نمیشه.... ولی باید یک کاری بکنیم... ارباب اگه اینو ببینه خیلی ناراحت میشه و اونوقت حتما گریه می کنه.... ای خدا.. اینا دیگه کین.... هنوز هم نمی فهمم چرا اینقدر به اینا فرصت میدی....

- یه فکری.... بیا یک کاری کنیم که وقتی داریم پرونده ها رو می بریم این از روشون.. جوری که ارباب نفهمه.... اینطوری اگه از ما پرسید می گیم ما داشتیم واستون می آوردیم و دروغ هم نگفتیم... تازه آقا هم پرونده رو نمی بینه و درنتیجه ناراحت نمیشه....

- فکر خوبیه... بیا همین کار رو بکنیم....

- زود باش پس برو... الان وقته بردن پرونده هاست....

- باشه رفتم...

او حرکت کرد و رفت و طبق قرار پرونده را در کنار در اتاف انداخت و وارد شد... ارباب رو زمین کنار سجاده اش نشسته بود و مشغول خواندن دعایی بود... این عادت او بود... همیشه قبل از دیدن پرونده ها چند رکعت نماز اقامه می کرد و از خدا خواستار بخشش مریدانش میشد. اذن دخول گرفت و وارد شد. مانند همیشه پرونده ها را در کنار ارباب گذاشت و  از اتاق خارج شد... او همیشه در هنگام دادن پرونده ها نگران بود و از شرمساری هیچگاه به چشمان ارباب نگاه نمی کرد... می ترسید اندوه نگاهش ، غم ارباب را بیشتر کند... ولی همیشه هنگام خروج در پشت در مبنشست... همیشه نگران بود که مبادا ارباب از غصه ی زیاد آسیبی به خود رساند یا.... تاکنون چنین اتفاقی پیش نیامده بود.. چون ارباب دل محکمی داشت ولی به هر صورت دل خادم به تنها گذاشتن ارباب رضایت نمی داد... گرچه خیلی اوقات میشد که ارباب از شدت گریه به بیحالی می افتاد.... ولی خوب....

امروز نیز خادم پشت در نشست و به صدای ارباب گوش کرد.... بعضی وقت ها که صدای ورق زدن کاغذ پرونده ها می آمد صدای احسنت و مرحبا ی ارباب به گوش می رسید... بسیاری از اوقات هم صدای "لا اله الله" و "استغفرالله" و گریه بود که می آمد... و در این مواقع خادم هم بیصدا در پشت در گریه می کرد.... خادم هیچگاه نفهمید که ارباب چرا برای آنان می گرید؟ مگر آنان چقدر ارزش داشتند؟.... آنانی که همیشه این سخن که " ما از احوال شما شبانه روز آگاهیم " را از یاد برده اند، مگر کسیتند که اینقدر عزیز اند؟

در همین فکر ها بود که ارباب او را فراخواند.... خادم از جا پرید.... سریع اشک هایش را پاک کرد و داخل اتاق شد...

- بله ارباب... گوش به خدمتم

- یکی از پرونده ها نبود.... آن را ندیدی؟

- فدایتان شوم ، کم بود؟ .... من همه را به خدمتتان آوردم...

 ارباب لبخندی زد و خود از جای برخاست... با هیبتی عظیم... به کنار در اتاق رفت و پرونده را از زمین برداشت...

خادم داشت از خجالت آب میشد.... ارباب از کجا میدانست که پرونده  آنجاست؟ ... خادم نشست.. دیگر از خجالت حتی نمی توانست بایستد...

ارباب به مکان اول خود بازگشت و نشست... همانند قبل... پرونده بپرا باز کرد و شروع کرد به خواندن...

قطره ای اشک از چشمش سرازیر شد و بر روی پرونده ریخت.... جوهر های کاغذ در هم خورد... ارباب به پایان صفحه رسید... رو کرد به آسمان و باخود زمزمه ای کرد... دوباره قطره ای اشک از چشمانش چکید... سپس سرش را به روی کاغذ برگرداند... خادم با کمال تعجب دبد که اینبار ارباب لبخند میزند.. لبخندی از ته دل.... ارباب قلم را از کنارش برداشت و شروع کرد به نوشتن روی پرونده:

"پسرک عزیزم؛ سلامت به ما رسید... امیدوارم سلامت باشی..."

پ.ن: امروز همش کار بد کردم... امیدوارم کارنامم اونقدر بد نباشه که آقا گریه کنه

پ.ن2: فردا هم روز بار بینی پرونده هاست... چه کاری کردیم؟ هنوز  روز فرصت داریم.. بیاید این دوشنبه گریه ی آقا رو در نیاریم.

پ.ن3: سلام و درود های خداوند برشما مولای من... در هر سرزمین و شهری که هستید...

+ نوشته شده در  2011/1/30ساعت 14:42  توسط Silverman | مرد نقره ای  | 

دفترچه ی سبز : آخرین نوشته

سلام

حتما یادتون میاد که راجع به پیدا کردن دفترچه ی سبزم همراه با دفتر انشام براتون گفتم....

از اون رو خیلی از دوستام راجع به این دفترچه از من پرسیدن و من به همشون این جواب رو دادم " که اون فقط یک خاطره ی دفن شده است"...

دفترچه ای که سال دوم و سوم راهنمایی ام نوشته شد....

به خاطر این اسمش رو دفترچه ی سبز گذاشتم که رنگ جلدش سبز بود...

خیلی از دوستان معرفیم یک نیمچه خاطره ای از این به یاد دارن.. چون این دفترچه توی مدرسه خیلی معروف شده یود! به خاطر اینکه هیچ وقت نمی ذاشتم کسی بخونتشم! ( البته خیلی وقتا موفق نمی شدم ولی خوب کسی هم که می خوندنش... نمیشه گفت قابل اعتماد ولی چیزی رو زیاد لو نمی دادن!!)

به این خاطر واسم خیلی ارزش داشت که ....

 هیچی ولش کنید!

می خواهم براتون آخرین مطلب این دفترچه که مربوط به آخرین هفته ی دوران راهنمایی ام میشه و بنویسم...


                             " کاش حداقل می فهمیدم چرا...

چرا آنگه که به او فکر میکردم ، او مرا می دید...

و وقتی من او را می دیدم می دانستم که شاید دیگر او نباشد....

چرا وقتی که فکر می کردم آیا من در این دنیا تنها رها شده ام ، ماه لبخند می زد و به او شاره می کرد...

چرا هنگامی که می دانستم او در آنجا نیست، او آنجا بود...

. چرا خود را با این یاد سرگرم می کردم که شاید او تماس گرفت با شاید لحظه ای به فکر من افتاد...

اگرچه می دانستم اینها همه یک بهانه است...

بهانه ای که حداقل می گفت حداقل او هست که تو را می خواهد...

اکنون چه؟

کاش هیچگاه این ماموریت به من واگذار نشده بود... کاش هیچگاه نمی گفتند این گوی و این میدان تا در آن پیش بروم...

کاش اصلا حضور من به او وابسته نبود تا حال که می گفت برو، راحت تر می رفتم...

تا حال که از من می خواست خاطراتش را فراموش کنم، راحت تر می کردم...

خاطره ی حرم را ، بهار آشنایی را، اشاره ی ماه را، خنده هایش را، تنهایی هایم را، با هم بودن هایمان را، بهانه هایمان را، گفت و گو هایمان را ، تولدش را، دریا و آسمان را، و شاید هزاران هزار چیز دیگر...

اکنون نیز باید بار بست و رفت، رفت و دیگر نیامد.

ولی رفتن بعد از انجام آخرین ماموریتم... به هرحال فرصت اندک است...

اما ابن دفترچه برای او و به خاطر وجود او ظاهر شد... در همه ی دوران دوستیم تنها خواستم خاطره ای خوش از خویش برجای بگذارم... وای آه حسرتم نشان دهنده ی این نیست... اما امیدوارم تنها برگی از دفترچه ی خاطرات او هم به من اختصاص پیدا کند... دفترچه ی خاطرات کسی که شاید حتی زندگی ام را هم مدیون او باشم...

و اکنون که دارم آخرین صفحه ی این دفترچه را می نگارمو در واقع آخرین خاطره ی خود را برجای می گذارم، مانند همیشه از خدای متعال و امام گرامی ام می خواهم که همیشه یار او باشند...

                                                                      آخرین دست نوشته ی دفترچه ی سبز"


پ.ن1: به قول پسر طلایی، خاطرات هرگز دفن نمیشن، بلکه از بین میرن...

پ.ن2: از خاطرات متنفرم!

پ.ن3: لطفا این نوع نوشته ها را نادید بگیرید!

+ نوشته شده در  2011/1/26ساعت 21:50  توسط Silverman | مرد نقره ای  | 

حدیث: یاوران مهدی




"
یاوران مهدی(ع) مردمانی پولاد دل، سرشار از یقین به خدا و محکم تر از صخره ها هستند؛
اگر به کوه ها روی آورند، آنها را متلاشی می کنند..."
امام صادق(ع)                     


پ.ن:
من کحا و یاوران مهدی کجا.... دلمو به این خوش کردم که من یاورم...
ولی....
از دست خودم خسته شدم....
پس کی می خواهم بیدار شم و ببینم...
ببینم که کجا واستادم و کجا باید می بودم...
همه چیز به داده شده...
وفقط یک چیز ازم خواسته شده...
    " تنهاش نذارم..."
افسوس که از پس همون یکی هم بر نمیام...
+ نوشته شده در  2011/1/26ساعت 21:7  توسط Silverman | مرد نقره ای  | 

دفتر انشام :دوباره عاشورا

سلام

فرا رسیدن اربعین روتسلیت می گم....

به همین مناسبت می خواهم یک تثر کوتاه رو از دفتر انشام که پیدا کرده بودم بنویسم....

 

"     دوباره عاشورا....

        نفس های خسته ی باد در صحرا....

              سلام فرات به لب های تشنه ی حسین(ع)....

       و خداحافظی مولایی از پیروانش به سمت بی نهایت.....

              ***********************************

      ودر این لحظه است که بوی خون تمام صحرا را فرا می  گیرد...

             بوی خون و عزا، فرق شکسته ی مولا علی را به یاد می آورد....

      و مظلومیت این پدر و پسر، "کُلُّهُم نور واحد" را....

              *********************************** 

      و به یاد می آورم....

            یک فرهنگ غنی را....

      فرهنگ آزادگی...

            فرهنگ غریبی...

                        و فرهنگ عاشورا ، را...

                                         و فرهنگی به نام.ِ...

                                                            فرهنگ شهادت....

              ***********************************

        و باید منتظر ماند تا قائم بیاید...

            تا انتقامشان را بگیرد...

        تا عاشورایی دیگر به را بیاندازد...

            تا عاشورا را تکرار کند...

        با این تفاوت که اوست همیشه بردنده و پیروز...

            پس خدایا ؛

            ما را جزو یارانش قرار ده...

            تا بوانیم انتقاممان را باز این کفار باز بگیریم...

            و دل آن پهلو شکسته را شاد کنیم...

            به یاد آنروز....                                                 "

 

پ.ن: ببخشید زیاد ربطی به اربعین نداشت!

+ نوشته شده در  2011/1/25ساعت 7:41  توسط Silverman | مرد نقره ای  | 

یک کاریکاتور: وایرلس

سلام

می دونم که امروز هممون یک روز سخت رو پشت سر گذاشتیم...

گفتم این کاریکاتور رو بذارم تا یکم خستگیمون در بره

البته من دوبلش کردم ها! این زبان اصلی بود!

+ نوشته شده در  2011/1/22ساعت 18:44  توسط Silverman | مرد نقره ای  | 

دفتر انشا : نامه

سلام

دیروز داشتم کمد قدیمیم رو تمیز می کردم

رسیدم به دفتر انشای دوران راهنمایی ام...

ماله دوم راهنماییم بود...

خلاصه نشستم به خوندنش! به چند تا انشای خیلی جالب بر خوردم که توی چند تا مطلب واستون می ذارم!

فقط در جریان باشید که اینها دست نوشته های یک نوجوان 12 ساله است! پس اگه خیلی از جاهاش دیدین که یکم مشنگ زده(!) هست زیاد نخندین!

روز خوندن این انشام رو به طور کامل یادمه...

معلم انشامون (آقای بلیانی) موضوع انشا گفته بود... منم فکر می کردم بدترین انشای کلاس رو نوشتم ولی به لطف صاحب انشا اینطور نبود...

موضوع انشا این بود:

"نامه ای به امام زمان بنویسید و در آن از مشکلات شیعیان یاد کنید."

خوب منم نوشتم!

" اینگونه شروع کردم:

به نام خدا

سلام امام زمان جان! اگر از احوال ما جویایید، ملالی نیست جز دوری شما...

با خود گفتم: این چه طرز نامه نوشتن است؟ نا سلامتی داری به امام زمانت نامه می نویسی نه معلم مهد کودک!

کاغذ را مچاله کردم و به میان کپّه ی کاغذ های پشتم انداختم...

در حالی که داشتم خودکار را روی کاغذ می کشیدم، و به سقف که اشکال عجیبی را توسط آکواریوم ایجاد می کرد می نگریستم و با خود فکر می کردم چگونه می توانم به چنین شخصیت بزرگی نامه بنویسم؟ ایمیل می زدم بهتر بود! بار دیگر با خودم گفتم: اه ... اصلا چه ربطی دارد؟! در هردو صورت که باید بنویسی!

راست می گفتم! چه جالب!!

نفس عمیقی کشیدم و فکر کردم چه بنویسم ... داخل نامه چه می نویسند؟ از غم و اندوه که نمی نویسند. از مشکلات هم که نمی نویسند، پس از.... امم...... از......

- مثل اینکه یادت رفت موضوع انشا چی بود...

- ببخشید داشتم حرف می زدم پریدی وسط حرفم ! 

- خوب اگه از اونا ننویسی پس باید نوشت...

- آخه..

- اه ... کوفت آخه! اصلا خودت دوست داری انشایی که می نویسی سراسر غم و اندوه باشد؟ یا اصلا چه می خواهی بنویسم؟

می خواهی بنوسیم شیعیانت آنقدر اوضاعشان بدست که جرئت نمی کنند بگویند شیعه هستند؟ می خواهی بگویم به ظاهر مسلمانان آنچنان دارند از ریشه اسلام را می خورند که عاقبت فردایمان معلوم نیست؟

یا بنویسم منی که به ظاهر ادعا می کنم که شیعه ی آن حضرتم چگونه در حال نمک خوردن و نمکدان شکستن هستم؟

تو که انتظار نداری بنویسم شیعیانش چطور دارند لحظه به لحظه توسط چند تا از خدا با خبر، ولی دیوونه ها کشته می شوند؟

یا اینکه اصلا چند نفر از آنها اورا می شناسند؟

-چرا خوب تقریبا می خواستم همینا رو بگی!

- تو خجالت نمی کشی ؟ آخر بی معرفت خوشت می آید هزار و اندی سال از همه ی شیعیانت یاد کنی و کمتر کسی به یادت باشد .... بعد هم که کسی به تو نامهمی دهد همه اش غم و اندوه باشد؟

یا توی این مدت زندگی ات چند میلیارد نفر آدم آمدن و رفتند ولی 313 نفر یار واقعی پیدا نشوند؟ بعدشم بخوای این نامه رو بخونی ... تازه حضرت هم که خودشون می دونن پس من چی براشون بگم؟ من می خواهم چیزی بنویسم که خوش حالش کنه...

وقتی به خودم آمدم گویی چند ساعت بود که می گذرد ولی چند ثانیه بیش نبود، هنوز داشتم روی کاغذ خط می کشیدم...

خودکار را برداشتم وی می خواستم بنویسم ولی کاغذی که چند لحظه پیش در حال خط خطی کردن آن بودم را نگاه کردم. به طور نا خودآگاه روی آن نوشته بودم:

ای تو روح و روانم....

یادت آرام جانم....

با غم دوری تو؛ تاکی زنده بمانم....

بعد از چند لحظه زیر کاغذ نوشتم :

دوستت می دارم ای مولا ...  ای پدر ... و ای صاحب الزمان

و منتظر ظهورت می مانم... هرچند طولانی   "


پ.ن: از خاطرات متنفرم! ولی دفتر انشا و دفترچه ی سبز حکم دیگه ای داره!

پ.ن2: قشنگ ترین صحبت های زندگیم رو امروز از پسر طلایی شنیدم... به خودش نگید!

+ نوشته شده در  2011/1/22ساعت 17:30  توسط Silverman | مرد نقره ای  | 

فرقه ی برادری

سلام

اشتباه نکنید!

این مطلب هیچ ارتباطی با بازی فرقه ی اساسین جدید ندارد!

و اگر تاکنون به خاطر این موضوع به این وبلاگ اومدید لطفا ادامه ی مطلب رو نخونید!

ولی یقینا ارزش مطالبی که خواهم نوشت از یک بازی کمتر نیست...


شاید شما هم از آن جمله کسانی باشید که بچه ی تک در خانواده هستید.

یا از آن کسانی باشید که فقط یک خواهر یا برادر دارید که جنیستش با شما مخالف است. (مثلا من در خانواده قثط یک خواهر دارم.)

یقین دارم که در بسیاری از موارد از خود پرسیده اید که: چرا من تنها هستم؟

یا با خود آرزو می کردید که : ای کاش من هم یک برادر می داشتم... اما حالا که ندارم...

این سوالات و آرزو ها مدت ها زیادی از سن نوجوانی من را به خود مشغول ساخت.

و من چشمم را به روی این حقیقت که "مومنان با هم برادرند" می بستم و می گفتم اینها همه اش باد هواست! سخنی است که می آید و می رود.... من برادر حقیقی می خواهم...

اما هیچگاه به این فکر نکردم که "حقیقت" مورد انتظار من آیا واقعا همان "حقیقت" راستین است؟

و اکنون که مدت هاست از آن افکار می گذرد می فهمم که چه ضرری کردم که سال های متوالی زندگی ام را فقط با تفکر به اینکه برادر خونی می خواهم به هدر دادم.

اما امروز چه؟

امروز مگر چه فهمیدم که گذشته ی خود را تباه شده می دانم؟

در واقع من کاری نکردم و جواب تمام سوالات مرا "فرقه ی برادری" داد.

بله

دوستانم....

ولی همان دوستانی که فرقه ی برادری به من معرفی کرد.

چه اهمیتی دارد که از یک خون و یک خانواده باشیم وقتی همه مسلمانیم؟

چه اهمیتی دارد که ما وعده های غذایی مان یکی باشد وقتی غذا اهمیتی ندارد؟!

چه اهمیتی دارد که... و ... و.... و...

آری

فرقه ی برادری به من یاد داد که اینها اصلا مهم نیست!

فرقه ی برادری به من یاد داد که اگر برادری خونی نداری برای این است که ظرفیت آن برای تمام اعضای فرقه ی برادری باشد...

فرقه ی برادری به من یاد داد که اگر کسی تنهاست یعنی عضو فرقه ی برادری نیست...

فرقه ی برادری به من یاد داد که تعداد برادر اصلا مهم نیست! و این اولین جائی است که هرچه بیشتر، بهتر!

و من زندگی خود را مدیون فرقه ی برادری هستم...

اگر شما نیز عضو فرقه ی برادری هستید یا می خواهید عضو بشوید باید قوانین آن را بشناسید.

برادری کار ساده ای نیست! شما وظایف یک برادر خونی را در برابر یک برادر فرقه ای دارید.

و اگر برای او کم بگذارید مدیون هستید!

برادری هم شرایطی دارد! اینها همه در کتاب قوانین فرقه محفوظ است و باید خط به خط آن قوانین را بلد باشید!

و اینجا مکانی است که با افتخار اعلام می کنم!

من عضو فرقه ی برادری هستم.

و این فرقه چیزی نیست جز همان "المومنون اخوة" ...

یعنی همان اسلام....

با افتخار؛ من عضو اسلام هستم!


عضو فرقه ی برادری نیستید؟

پس کلیک کنید!


پ.ن1: به یاد بهترین برادرانم؛ پسر طلایی، هانی ، مهدیار، مبین ، پیمان، عرفان ، جواد و ....

پ.ن2: همیشه بزرگترین آرزوی من دوچیز بوده است:

1- پسر خوبی بودن         2- برادر خوبی بودن

+ نوشته شده در  2011/1/21ساعت 9:57  توسط Silverman | مرد نقره ای  | 

قایقی خواهم ساخت... (دانلود + شعر)

سلام

اصلا اصلا اصلا حوصله ندارم!

طفلک پسر طلایی!

این روزا هروقت سمت من اومده افسرده شده یا خورده تو دوقش! (بروز رسانی: بنا به آخرین اخبار؛ هنوز هیچیش نشده!!)

به هر حال ....

امروز توی اتوبوس یاد یک aشعری افتادم که دکتر اصفهانی هم ازش خوندن....

شعر "پشت دریا شهریست" از :سهراب سپهری"

همینطور خوانندش هم آقای محمد اصفهانی هستن که با نام "پنجره" اجراش کردن.

موسیقی روش هم فوق العادست!

از انتهای متن می تونید این آهنگ رو دانلود کنید



" قایقی خواهم ساخت،

خواهم انداخت به آب

دور خواهم شد از این خاک غریب

که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه ی عشق

قهرمانان را بیدار کند.

قایقی از نور تهی

ودل از آرزوی مروارید،

هم چنان خواهد راند

نه به آبی ها دل خواهم بست

نه به دریا،پریانی که سر از آب به در می آرند

و در آن تابش تنهایی، ماهی گیران

می فشاند فسون از سر گیسوهاشان

هم چنان خواهم راند

پشت دریاها شهری است

که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است

بام ها جای کبوترهایی است

که به فواره های هوش بشری می نگرند

دست هر کودک ده ساله ی شهر،شاخه ی معرفتی است

مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند

که به یک شعله، به یک خواب لطیف

خاک موسیقی احساس تو را می شنود

وصدای پر مرغان اساطیر می آید در باد

پشت دریا شهری است

که در آن وسعت خورشید به اندازه ی وسعت چشمان سحر خیزان است

شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند

پشت دریاها شهری است. "


دانلود آهنگ پنجره ها از سرور شخصی مرد نقره ای:
دانلود کیفیت متوسط با حجم 1.7 مگ
دانلود کیفیت عالی با حجم 5 مگ


پ.ن: واقعا قایقی خواهم ساخت... دور خواهم شد از این خاک غریب

+ نوشته شده در  2011/1/18ساعت 15:8  توسط Silverman | مرد نقره ای  | 

نقدی دوباره بر قهوه ی تلخ

سلام

دیشب قهوه ی تلخ جدید رو گرفتم و دیدم...

قهموه ی تلخ سری یازده....

به نظرم اومد که بعد از حدود 33 قسمتی که از این مجموعه می گذره یک نقد دوباره روش انجام بدم...

اولین نقدم رو اجع  به قهوه ی تلخ ، در تاریخ 29 شهریور در اینجا نوشتم.

توی این نقد من قهوه ی تلخ رو سریالی نا امید کننده خواندم....

البته هنوز کمابیش بر این صحبتم هستم ولی می خواهم بر خلاف دیگر استید وبلاگنویسی که فقط جنبه های منفی سریال را بررسی می کنند کمی هم به جنبه های مثبت بپردازم:

از نظر من بزرگترین ضعف سریال، کمبود نقش داستان در اون هست. بطوریکه در بعضی از مکن ها واقعا احساس میشه که بازیگر ها خودشون و در همان لحظه از خودشون دیاوگ می سازند! داستان قهوه ی تلخ خیلی زیبا تر از اینها می توانست نوشته بشود ، باتوجه به اینکه موضوع داستانی و جسارت نویسنده در اینگونه پرداختن به مساول حاضر واقعا ستودنی است. البته شخصیت پردازی های قوی برای افراد مختلف واقعا در بسیاری از مکان ها پوشاننده ی این کمبود است.

حرف از شخصیت پردازی شد؛ بگذارید کمی هم به آن بپردازیم: شخصیت پردازی در سریال واقعا فوق العاده است. شما می توانید با تکتک اشخاص روابط مختلف حسی برقرار کنید و یا واقعا از ته دل از آنها متنفر باشید!

تک تکِ تکّه کلام ها، حرکات بدن، ادا ها، طریقه ی صحبت کردن ها ، لباس پوشیدن ها و ... به قدری دقیق برنامه ریزی شده اند که شما خیال می کنید این شخصیت ها واقعا در تاریخ وجود داشته اند! و اینکه هر روز تکه کلام یکی ازاین بازیگران در جامعه به اصطلاح "مُد" می شود گویای این حقیقت است.

در این زمینه بازیگران نیز سنگ تمام گذاشته اند! بازیگران واقعا به نقش ها و دیالوگ ها مسلط هستند. به خوبی به یاد دارم که هنگامی که دومین سری قهوه ی تلخ را میدم اصلا متوجه نمی شدم که این بازیگر کیست و قبلا در کجا بازی کرده است... چون به قدری شخصیتش تغییر پیدا کرده بود که اصلا قابل فهمیدن نبود.

در بازنگری ای که اخیرا در این سریال داشتم متوجه شدم که شخصیت هیچ کدام از بازیگران از نخستین سمت سریال تا آخریت قسمتی که من دیدم(یعنی 33) هیچ تغییری نمی کند. این یعنی بازیگر به طور کامل در نقش خود فرورقته است و چهارچوب های اصلی آن را فهمیده. تمام بازیگران سریال از گروه قدیمی مهران مدیری هستند و فقط تک و توکی یافت میشوند که به تازگی به گروه پوسته باشند. و این خود سبب بیشتر شدن فهم بازیگر از خواسته ی کارگردان است. 

(بی خودی الملک از آن شخصیت هایی بود که

بسیار بی سر و صدا حذف شد!)



البته در این میان بازی بسیار ضعیف و شخصیت بسیار کلیشه ای "سیامک انصاری" در نقش " مستشار الملک" بسیار تو ذوق می زند! واقعیت این است که شخصیت او دیگر قدیمی شده و برای این شخصیت یا باید از بازیگری جدید استفاده می شد و یا از شخصیتی جدید. به عقیده ی من این شخصیت باید شبهای برره دفن میشد و دیگر به کارهای مدیری راه نمی یافت. یا حداقل کمی دچار تغییر میشد و سپس به یک داستان جدید می رسید. البته من شکی در هنرمندی آقای "سیامک انصاری" ندارم ولی فکر می کنم که بیشتر به خاطر رفاقت در سرداستان آمده تا بازیگری!

فیلم برداری و صدا گذاری سریال واقعا فوق العاده است!

فیلم برداری های متحرک، صحنه های باز داخلی ، وجود چندین دوربین در یک صحنه و ... از عواملی بود که واقعا سنت های دیرینه ی مدیری را شکست. ما معمولا در سریال های قبل بدون اینکه متوجه بشویم صحنه ای تئاتر مانند را میدیدیم در صورتی که در قهوه ی تلخ واقعا با یک شاهکار فیلم برداری داخلی رو به رو هستیم.

صدا گذاری همن وافعا فوق العاده است. به نظر میاد که پخش شدن قهوه ی تلخ در رسانه های تصویری (همان ویدئو کلوپ های خودمان!) دست  مدیری را در اینتخاب موسیقی باز گذاشته. در بسیاری از قسمت ها موسیقی های کلاسیک قدیمی بسیار خودنمایی می کند و با فضای سریال می خواند. همچنین کیفیت بالای صدای این موسیقی ها به قدری است که من در هیچ سریالی جز مختارنامه ندیده ام.مخصوصا موسیقی هایی که هنگام ورود شاه پخش می شود واقعا به انسان حس مستبد بودن و الکی خوش بودن را می دهد. و یا موسیقی مهمانی ها آدم را وافعا یاد مهمانی های غرب زده ی کاخ های ایرانی می اندازد.

یکی دیگر از کاستی های سریال خسته کننده بودن آن برای مدت یک هفته است... همونطوری که گفتم سریال قسمت های پرت و بدون داستان زیاد دارد. و این تقریبا یک قسمت در میان است! بنابر این با هفته ای سه قسمت این سریال در هر هفته یا خیلی خنک است یا خیلی زیبا! البته این نقص را می توان با عنون اینکه این سریال در ابتدا قرار بود هرشب در تلویزیوت پخش شود توجیه کرد.چراکه در آن صورت سیاست یک قسمت در میان به خوبی جواب می داد. برای مثال مجموعه ی 11 که جدیدا اومد فقط قسمت33 آن قابل دیدن بود و بقیه فقط به یک سیر اعصاب خوردکن تنبلی درباریان می پرداخت که همه ی آن را می شد در یک قسمت جای داد!

دیگر وقتش هست که بروم حسابان بخوانم!

در همینجا به این نقد پایان می دم. البته من به چند گوشه از سریال بیشتر نپرداختم و قطعا سریال نقص ها و زیبایی های بسیار دارد. ولی از دوستان و اساتیدی که هنوز به نقد این سریال می پردازند عاجلانه خواهشمندم که نکات خوب را هم کمی در نقد خود شرکت بدهند!

با این اوصاف من میخواهم عقاید نقد قبلی ام را پس بگیرم! قهوه ی تلخ ارزش امتحان را دارد!

قهوه ی تلخ سری 11 (قست های 31 و 32 و 33) در روز دوشنبه در تهران و سه شنبه در شهرستان ها پخش شد.


پ.ن1: مهران مدیری نباید ریسک ساختن اون برنامه ی کانال های ماهواره ای رو می پذیرفت! کلی به شهرتش صدمه زد.

پ.ن2: مشتاق نظراتتون هستم!

+ نوشته شده در  2011/1/12ساعت 10:18  توسط Silverman | مرد نقره ای  | 

دانلود والپیپر : یا ابالفضل العباس

من اول عکس مطلب قبل رو طراحی کردم و بعدش متنشو نوشتم!

عکسش جالب شد گفتم اگه کسی خواست بتونه تو هر سایزی که می خواد ازش استفاده کنه!

مخصوصا واسه بکگراند خیلی حال میده!


(برای بزرگ نمایی کلیک کنید)

+ نوشته شده در  2011/1/10ساعت 22:6  توسط Silverman | مرد نقره ای  | 

عباس که بود و چه کرد؟

سلام

اول ازتون خواهش می کنم که این سرود رو با حجم 2مگ دریافت کنید و با زمینه ی اون این مطلب رو بخونید...

حجمش به سرودش می ارزه!

مدت هاست که این سوال ذهن مرا به خود مشغول ساخت:

عباس(ع) واقعا چه کسی بود؟

منظورم "چه کسی بودن " شناسنامه ای نیست... بلکه "چه کسی بودن " رفتاریست...

پاسخ این سوال را چند مدتی است که گرفته ام:

عباس یک برادر بود....

بله! یک برادر....

اینکه در حالیکه تمام شرایط مهیا باشد و تو کسی را که همه بر علیه او تیغ کشیده اند را تنها نگذاری تنها از دست یک برادر ساخته است....

اینکه به فرات بروی و مشک را پر کنی و در حالی که از تشنگی در حال هلاکت هستی ، هیچ ننوشی به یاد لب های تشنه ی فرمانده ات، فقط کار یک برادر است...

اینکه برادرت هنگام مرگت بر فراز سرت بیاید و بگوید : "عباس! حالا کمر من شکست " تنها از پس یک برادر بر می آید....

آری دوستان من.. عباس یک برادر بود... یک برادر واقعی...

عباس نه تنها یک برادر بود، بلکه یک مهر و نشان نیز به حساب می آمد...

غیر از این بود حسین(ع) او را به عنوان علمدار انتخاب نمی کرد....

علمدار یعنی بیانگر بودن ؛ علمدار یعنی مُهر بون؛ علمدار یعنی شناسنامه بودن...

حسین (ع) عباس را به علمداری برگزید تا مهر کاروان کربلا "برادری" باشد...

حسین(ع) این کار را کرد تا به همه بفهماند "المومنون اخوة" قرآن ، به چه معناست...


دوست عزیز من؛

همه ی ما منصوب به مهر حسینی بودن؛ یعنی برادری؛ هستیم...

همه ی ما منصوب به "برادری" از سو قرآن هستیم....

و می دانیم که برترین برادران عالم که بودند....

حالا موقعش هست که دوباره پاسخ این سوال را بدهید:

عباس که بود و چه کرد؟


پ.ن: سلام بر مظلوم ترین فرد عالم؛ قائم آل محمد... او چه می کند در تنهایی و مظلومیت؟ آیا اونیز "عباس" دارد؟

پ.ن2: یک ساعت و نیمه که دارم سعی می کنم این پست رو بنویسم!!! هرکار کردم از این بهتر نتونستم تمومش کنم!

+ نوشته شده در  2011/1/10ساعت 21:54  توسط Silverman | مرد نقره ای  | 

برف میاد!

سلام به همه!

امروز برف میاد !!

هییی! برف.... برف!!

برف دوست دارم!

بالاخره اولین برف زمستونی امسال اومد و ثابت کرد که این زمستون همچین هم بی بخار نیست!

چه کیفی می ده آدم که تازه از بیرون میاد خونه و امتهانشم بدک نداده بشینه و بیرون رو نگاه کنه و در حالی که یک لیوان کاکائوی داغ می خوره وبلاگشم آپ بکنه!

برای اینکه شما رو هم در این لذت سهیم بکنم یک عکس از خودن خودم واستون گذاشتم تا چشتون درآد!!!

هه هه! شوخی کردم بابا ناراحت نشین!

پ.ن: البته یک خبر بد هم دارم! متاسفانه پسرطلایی وبلاگشو به دلایل شخصی حذف کرد! چه حیف! من که از نوشته هاش خیلی لذت می بردم...

پ.ن2: حلال زاده!! همین الان بهم زنگ زد که بریم بیرون!

پ.ن3: می گن وقتی بارون یا برف میاد دعا ها مستجاب میشن.... دعا برای آقا یادتون نره!... یعنی توی این هوای سرد الان کجاست؟


+ نوشته شده در  2011/1/10ساعت 10:16  توسط Silverman | مرد نقره ای  | 


______________________________________________

همیشه از خودم سخن گفتم...

همیشه از تنهایی خود به پیش تو ناله کردم...

همیشه از غیبتت ایراد گرفتم و گفتم: اه... پس چرا نمی آیی؟

ولی خبر نداشتم از اینکه تو خود به آمدن مشتاق تری...

و خبر نداشتم از اینکه غم های تو از من بیشتر است...

و تو نیز همیشه مهربانانه گوش دادی؛ بدون هیچ گلایه...

همیشه خواستم تا به من گوش دهی...

ولی هیچگاه نخواستم تا به حرف های دلت گوش کنم...

همیشه می پنداشتم که فراموشمان کردی...

غافل از اینکه تو ، فراموش شده ای...

می نویسم تا بدانی....

هنوز دوستت دارم...

و اینبار من خواهم به تو گوش کنم...

کاش شنوا شوم و بشنوم....

و کاش بینا شوم ، و ببینمت...

______________________________________________

+ نوشته شده در  2011/1/5ساعت 11:6  توسط Silverman | مرد نقره ای  | 

وقتی خدا تاخیر کند!...

سلام

دیروز موقع اذان ظهر شد...

ولی من داشتم اون مطلب رمزنگاری رو می نوشتم و گفتم وسطش بلند نشم و تمرکزم به هم خوره...

با خودم گفتم : بذار اذان تموم شه میرم نماز می خونم....

بعد از اذان گفتم: ااااا... هنوز که تازه مقدمشو نوشتم.... بذار 10 دقیقه ی دیگه می رم!

بعد از 10 دقیقه: نه! هنوز عکسای مطلبم مونده..... دیگه قول میدم 10 دقیقه ی دیگه برم بخون!
خلاصه!

سرتونو درد نیارم! این قضیه تا نیم ساعت ادامه داشت....

ولی خوب بالاخره خوندم!

بعد نماز همینجوری که نشسته بودم با خودم گفتم : من دقیقا با نیم ساعت تاخیر رسیدم سر قرار! اصلا نیم ساعت هیچی! همون 10 دقیقه! ... باز هم با تاخیر می رسیدم....

فکرشو بکنید! وقتی که ما خودمون می خوایم که: خدایا بدو بدو! دیر شد ها! ته دیگشم خوردن!

ولی وقتی نوبت به خدا می رسه : 10 دقیقه... نه 20 دقیقه... به قول پسر طلایی آخرشم نمی خونه! هه هه!

حالا فرض کنید اگه خدا هم می خواست مثه ما باشه چی میشد!!! من چندتا از این حکایت ها رو می گم ولی قبلش همه با هم نعوذ بالله رو می گیم!

مثلا:

_ طرف داره غرق میشه... دستش از زمین و آسمون جدایه.... ته دلش یه چیزی رو حس می کنه.. تنها نقطه ی امیدش.... با آخرین توانش دستشو از آب میاره بیرون و فریاد می زنه: خدااااااااااااااااااااااااا....

بعد خدا می گه : ها؟ چیه؟ باز چت شده؟ (با لهجه مِشِدی!) ها! دِری غرف مِری؟ واستا دو دقیقه ی دیگه میام....  و بعد از نیم ساعت جسد بد بخت روی آب واستاده .... خدا هم نیومده... فکر کنم دیگه هم نیاد چون یادش رفته!!!


_ مثلا یک بنده خدایی به خاطر یکم از گناهاش باید بره تو جهنم.... مثلا به روز زمینی 2 روز... طرف رو می برن و می اندازن تو آهن مذاب و می رن.... بعد از 40 روز خدا هنوز در گیر اینه که مگه من نگفتم 10 دقیقه ی دیگه؟! خوب هنوز که 10 دقیقه نشده!!!


_ طرف بین دروازه ی بهشت و جهنم واستاده! خدا می خواد اذیتش کنه با عزرائیل یکم بخند واسه همین کارنامشو می ده دست چپش و می گه ببرنش توی جهنم! خدا با خودش می گه واستا یه 10 دقیقه اونجا باشه یکم بهش بخندیم!!!


_ وسط جلسه ی امتحان نشستی و فقط یک دونه سوال رو ننوشتی ... بدشانسی همون سوال 4 نمره هم داره! یهو دست به دعا بر می داری که خدایا دمت گرم ! یه حالی بده! خدا هم یه حال اساسی بهت میده و کامل جواب سوال رو بهت می گه! تو هم می گی دمش گرم عجب خدایی داریم! ولی بعد از امتحان می فهمی خدا داشته باهات شوخی می کرده و جواب سوال زیست رو واسه یه معادله ی فیزیک نوشتی!!!!


_ هواپیما داره به سرعت سقوط می کنه.... همه جا هم داره آتیش گیره... اون وسط یکی می گه : خدایا ... واقعا به کمک نیاز دارم ! مگه تو نگفتی همیشه لطفت شامل حال بنده هات میشه؟ کمکم کن....

خدا هم می گه : 2 دقیقه واستا! الان آرسنال گل می زنه! و شانس بد طرف اینه که بازی به پنالتی بکشه!


دوست من ....

الان خندیدی... درسته....

ولی چقدر از خدای مهربان و بزرگ انتظار های نا به جا داریم؟ بالاخره ما هم یک کاری بکنیم تا یک چیزی توفع داشته باشیم دیگه!

امیدوارم که همین امروز با هم عهد ببندیم که یکم به خدامون بیشتر برسیم....


پ.ن: خدا منو با این نوشته ها ببخشه! خدایا دمت گرم با ما از اون شوخی ها نکنی ها!!!

پ.ن2 : این مطلب منو یاد یک کلیپ انداخت .... به نام "وقتی عزرائیل مشغول باشد!".... هرچی گشتم پیداش نکردم ..اگه کسی دارتش ممنون می شم لینکشو بده

+ نوشته شده در  2011/1/4ساعت 16:22  توسط Silverman | مرد نقره ای  | 

اطلاعیه

سلام

می خواستم بگم مطلب قبلیم با عنوان " اینبار واقعا رمزی بنویسید!" رو ویرایش و آپدیت کردم! لطفا دوباره بخونیدش!

ممنون

+ نوشته شده در  2011/1/4ساعت 15:28  توسط Silverman | مرد نقره ای  | 

اینبار واقعا رمزی بنویسید! بررسی QR code

سلام

اگر شما از خوانندگان قدیمی وبلاگ من باشید باید حتما اون مطلب " به زبان روبات ها صحبت کنیم" من رو یادتون باشه! ( کدوم مطلب؟!!! من که یادم نیست!)

همینطور باید بدونید که من فوق العاده از رمز شکافی و به رمز نویسی خوشم میاد!

امروز هم چیزی دیدم که عجیب این قوه ی رمز شکافی من رو قلقلک داد!

یک تصویر کد گذاری شده!

من این عکس رو در "فیس بکس" دیدم!

در نگاه اول این تصویر شباهت خیلی زیادی به خط خطی های یک بچه ی دبستانی داره! ولس با خوندن مطالب راجع به اون عکس فهمیدم که یک نقاشی نیست!( قبلش نفهمیده بودم ها!)

به این نوع تصاویر می گن "کد های QR " .... که مخفف Quick Response به معنای کوتاه شده هست...

این تصاویر توسط شرکت تویوتا در سال 1994 فراگیر شد. علت معروفیت این تصاویر این ود که شما هر اطلاعاتی رو با هر حجمی که می خواستید می تونستید به یک تصویر رمز گذاری شده ی اینطوری تبدیل کنید.

این یک مختصر مقدمه ای بود راجع به این تصاویر....

اما برای من نحوه ی ترجمه ی این تصاویر و ساخت این تصاویر خیلی مهم تر از این تاریخچه ی مسخره بود! پس رفتم به دنبال ساخت این تصاویر....

در این مسیر خطیر(!) خوردم به این سایت.... به اسم http://qrcode.kaywa.com/

این سایت اطلاعاتی رو که شما مدنظرتون هست تبدیل به تصاویر QR می کنه و کار باهاش هم فوق العاده سادست....

به روز رسانی: در حاشیه ی گشتنم به این سایت هم بر خوردم... این سایت فارسی رو هم تبدیل می کنه ...http://www.qrcore.com

مثلا این تصویری هست که من با این سایت ساختم:

ولی میمونه ترجمه ی این تصاویر...

این تصاویر بصورت بسیار ساده ای توسط دوربین موبایل شما ترجمه میشه! بله! خیلی ساده تر از اونچه که فکرشو بکنید!

کافیه که به لینک زیر برید و بعد از ثبت نام مدل گوشیتون رو انتخاب کنید و نرم افزار مربوط به گوشی خودتونو دانلود کنید:

لینک

البته چون حدس زدم که حوصله ی این دنگ و فنگ ها رو ندارید پس خودم واستون لینک دانلود برنامه ی جاوا رو گذاشتم که به همه ی گوشی ها بخوره!

لینک دانلود فایل جاوا با حجم 300 کیلوبایت از سرور قدرتمند مرد نقره ای

به روز رسانی: در پی جست و جوی بیشتر به این نرم افزار هم برخوردم که ترجمه از QR رو تنها با یک کلیک انجام میده..... فقط عکس ورودیش باید bmp باشه.... این نرم افزار برای افرادی که گوشی ندارن یا گوشی شون دوربین مناسبی نداره یا برای با کد های بزرگ سر و کار دارن بهتره.... چون دقت بررسی و سرعتش نسبت به برنامه ی قبلی فوق العاده بالاتره و دیگه سایز کس هم براش مهم نیست!

دانلود با حجم 200 کیلوبایت از سرور قدرتمند مرد نقره ای

و در پایان!

این هم یک رمز پایانی برای همه ی شما دوستان عزیزم!

پ.ن: اگه این چند وقته یکی از این تصاویر دریافت کردین حتما ترجمه اش کنید! معمولا اطلاعات روی اینها خیلی باحاله!
+ نوشته شده در  2011/1/3ساعت 13:53  توسط Silverman | مرد نقره ای  | 

سوالات خود را از حاج آقای پاسخگو بپرسید!

سلام

حتما خیلی وقت ها میشه که دوست دارید با یک مشاور تحصیل کرده ی خوب صحبت که علاوه بر نا شناس ماندنتون بهش بتونید اعتماد هم بکنید....

حتما خیلی وقت ها شده که یک سوال شرعی داشته بودید و حجالت می کشیدید از کسی راجع به اون بپرسید....

حتما خیلی وقت ها شده که راجع به اصول دین سوال هایی داشتید که می ترسیدید به شما انگ بی دینی بزنند....

یا حتی خیلی وقت ها شده که راجع به سیاست های مختلف ایران و کشور های دیگه سوالی داشتید و کسی دورتون نبوده جواب بده ...

یا ....

باید بگم که شخصا وقتی سوالی دارم و به جواب نمیرسم فوق العاده اعصابم خورد میشه! یا وقتی یکی یک جواب بی ربط بهم می ده دیگه اصلا نگو....!

این نوع سوالات معمولا اگر بمونن یا پرسیده نشن می تونن زخم های جبران نشدنی ای رو بر روی خاطرات، روح و ... به جا بذارند

پس بهترین راه حل چیه؟

بله! پرسیدن اونها!

در این راستا می خواهم سایتی رو بهتون معرفی کنم که نظیرش در دنیا نیست! سایت پاسخگو!

می خواهید با این سایت بیشتر آشنا بشید؟ مطالب زیر رو بخونید:


* کار این سایت چیه؟

پاسخگویی به تمام سوالاتی که ممکنه برای شما پیش بیاد! سیاسی ، اجتماعی ، مذهبی ، خانوادگی ، +18(!!) و ....


* آیا می تونم برای پرسش ناشناس بمونم یا باید حتما خودمو معرفی کنم؟

شما می تونید کاملا نا شناس بمونید! همینطور شما می تونید با یکی از مشاوران دوست شده و همیشه سوالات خودتونو از اون بپرسید! این کاملا به شما بستگی داره!


* ظرف چه مدت زمانی من پاسخ هامو می گیریم؟

بستگی داره که چقدر سوالتون طولانی باشه! در خیلی از مواقع موتونید(به قول داداش کوچیکه!!) با استفاده از چت در همون لحظه جوابتونو دریافت کنید... شما می تونید در سایت پیام بذارید تا بعد از جواب دادن به اون براتون ایمیل بشه.... همینطور شما می تونید از بانک اطلاعاتی کامل پرسش های قبلی هم استفاده کنید


* چت؟!! ااااههههه ! چی خارجی! چطوری؟!

پاسخگویان این سایت به انواع نرم افزار های چت از جمله : یاهو مسنجر،ایطاها ، ال فور آی ، ای شیعه ، بیلوکس ، سایت کلوپ و خیلی از موارد دیگه مجهز هستن... کافیه فقط به خودتون زحمت نصب یکی از اونها رو بدید!


* حال نصب مسنجر نیست! راه دیگه نِدِرِه؟!

بله! مگر میشه راه دیگه ای نداشته باشه؟! از مسنجر تحت وب 09640 استفاده کنید!


* چه ساعت هایی می تونم با پاسخگویان صحبت کنم؟

ساعت ها بگونه ای تنظیم شده اند که شما می تونید دز هر ساعت شبانه روز یکی از پاسخگویان در هر زمینه ای را آنلاین بیابید! در عین جال برنامه ی زمانبندی آنلاین بدون را از اینجا ببینید!


* مگه چندتا پاسخگو دِرِه یِرَه؟!

این سایت در موارد زیر قادر به پاسخگویی بصورت چت می باشد:

علوم قرآنی و حدیث ، فقه و احکام ، مشاوره، کلام و اعتقادات ، گفتگوی یک به یک

برای باقی مباحث باید بر روی سایت سوال بپرسد و منتظر جواب شوید


می تونید از این آدرس به این سایت مفید دسترسی داشته باشید!

http://www.pasokhgoo.ir


پ.ن: بین خودمون بمونه ! من داشتم با یکی از مشاوراش صحبت می کرم که ببینم سطح سواتش (!) چطوریه! به ازای هر 30 خط تایپ من اون یک خط می نوش! کلا مشاورش یکم خجالتی بود! تنها عیبی که این سایت داره سرعت کم تایپ پاسخگو هاشه!

+ نوشته شده در  2011/1/3ساعت 11:57  توسط Silverman | مرد نقره ای  |