سلام
امروز و دیروز اصلا حالم خوب نبود...
همه چیزم متضاد شده بود!... توی یک لحظه هم عاشق یک چیزی بودم و هم از اون متنفر می شدم....
احساس خیلی غریب و در عین حال خیلی جالبیه!
معمولا عادت دارم هروقت اینطوری میشم می رم پیاده روی و تا می تونم قدم می زنم و نفس می کشم... ولی خوب این چند روز این روش هم عملی نشد....
بگذریم....

توی یکی از همین وقت ها رفتم توی دستشویی تا صورتم رو بشورم....
اعصابم خیلی خورد بود...
وارد شدم و در رو محکم بستم...
شیر آب سرد رو باز کردم و همین که خواستم آب رو بزنم به صورتم چشمم افتاد به آیینه و خودم رو توش دیدم...
نا خود آگاه نگاهم رفت سمت چشمام... من به چشم ها خیلی عقیده دارم ... چشم ها خیلی از ذات و وجود انسان رو بازتاب می کنن
چشم هام مثل هیچ وقت نبود... مثل هیچ وقت... تا حالا خودم رو اینطوری ندیده بودم....
آیینه دقیقا رو به روم بود و من شروع کردم به نفس کشیدن... محکم و پی در پی ... و با هر نفسم مقداری بخار روب آیینه مینشست....
به چشم هام نگاه کردم و به خاطراتم فرو رفتم...
این چشم ها همون چشم ها بود...
توی گوشم صدا هایی می پیچید که سال ها پیش شنیده بودمشون....
دوران دبستان....( از اون دوران متنفر بودم!)
و خاطراتم یکی یکی از جلوی چشمام می گذشتن... چه خوب و چه بد...
یک صدایی توی گوشم می گفت : تو انتخاب شدی... تو انتخاب شدی....
و خاطرات در پشت سر هم می گذشتن.... اولین روز دوران راهنماییم... اولین جشن نیمه ی شعبان زندگیم....
اولین خواسته ی محکم زندگیم.... اولین توکل و درخواست منصفانه.... اولین باری که واقعا خواستم تا حرم برم ....
اولین باری که.....
همش از جلوی چشمانم میگذشت و توی گوشم زمزمه می شد: تو انتخاب شدی....
بک لحظه با خودم گفتم: آره من انتخاب شدم! چون توی کار خودم بهترینم! من خواستم بعد انتخاب شدم! چون خواستم... من مثل هیچکس نیستم... من مرد نقره ای هستم... من یک روباتم بدون هیچ احسای... من مرد نقره ای هستم.....
و ناگهان همه چیز تمام شد... به خودم آمدم...
در همان دستشویی بودم و هنوز محکم نفس می کشیدم و شیر دستشویی باز بود....
تعجب کردم که چرا این صدا یکهو آمد و این خاطرات یکهو تکرار شد....
و از آن مهم تر؛ چرا به سرعت تمام شد.....
و همون لحظه بود که همه چیز رو فهمیدم....
آیینه ای که چند لحظه ی پیش مانند اسمان شفاف بود، حالا به قدری کدر بود که هیچ چیز روی آن دیده نمی شد...
آیینه به خاطر نفس های پی در پی گرمم بخار گرفته بود و هیچ چیز توی آن معلوم نبود....
بله، جواب سوال من و نشانه ای که من باید آن را درک می کردم همین آیینه بود...
تا وقتی به خود فکر کردم و غرور من رو گرفت نفهمیدم که نفس های داخل آیینه باعث میشن که من عیب های خودمو نبینم....
بله دوستانم....
غرور مثل بخار های روی همون آیینه است... آیینه سالم است و به بهترین نحو بازتاب می کند ولی بخار روی اون نمی ذاره چیزی برگرده...
تا وقتی این بخار روی این شیشه باشه شما هیچ ارزشی ندارید و نمی فهمید چه نقص هایی دارید....
دیگه وقتشه بخار هامونو پاک کنیم...
پ.ن: باور کنید تمام چیزهایی که تعریف کردم عین واقعیت بود! می دونم که خیلی هاتون باور نمی کنید!... ولی به جان خودم همش راست بود!
پ.ن2: من به نشانه ها اعتقاد عجیبی دارم... یک موقع روش مفصل صحبت می کنم...
پ.ن3: این ماجرا فقط یکی از نشانه ها بود... داستان به این بزرگی حتما باید ابعاد مختلف بیشتری داشته باشه... دارم روشون فکر میکنم هنوز...
پ.ن4: اگه شما این متن رو خوندید برای شما یک نشانه بود!... دقت کنید و ببینید کجای این متن در آینده با گذشته به دردتون می خوره!